رضا قليخان هدايت

2127

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در صفت ربيع و گردون رفيع و حكمتهاى منيع فرمايد چون در جهان نگه نكنى چون است * كز گشت چرخ دشت چو گردون است در باغ و راغ مفرش زنگارى * پرنقش زعفران و طبرخون است آن ابر همچو كلبهء ندافان * اكنون چو گنج لؤلؤ مكنون است بر چرخ همچو لاله به دشت اندر * مريخ چون صحيفهء پرخون است چونست بار شاخ سمن پروين * گه ماه نو خميده چو عرجون است بر چرخ پرستاره نگه كن چون * بر لاله سبزه درخور و مقرون است چون روى ليلى است گل و پيشش * سرو نوان چو قامت مجنون است چون مشتريست زرد گلش ليكن * اين مشترى به عنبر معجون است مشرق به نور صبح سحرگاهان * رخشان بسان طارم زريو است گويى ميان خيمهء پيروزه * پر ز آب زعفران يكى آهون است دشت اين‌چنين نبوده به ماه دى * به ارديبهشت ماه چنين چون است صحرا به لاژورد و زر و شنگرف * از بهر چه منقش و مدهوست خاكى كه مرده بود و شده ريزان * آكنده چون شد وزچه گلگون است اين مرده لاله را كه شود زنده * نم سلسبيل و محشر هامون است وان خشك خار و خس كه بسوزندش * فرعون بىسلامت و قارون است وان در حرير سبز و ستبرقها * سيب و بهى چو موسى و هارون است دوزخ تنور شايد مر خس را * گل را بهشت باغ همايون است نه خار درخور رطب و نخلست * نه گل سزاى آتش و كانون است پس نيست جاى مؤمن پاكيزه * دوزخ كه جاى كافر ملعون است اى فتنه بر علوم فلاطونى * اين تاج علمهاى فلاطون است آن فلسفه است وين سخن دينى * اين شكر است و فلسفه افيون است